تو ای آدم بپا خیز و جهان یکسر رهایش کن
تنت بذر و ببار آید، من اشرف ندایش کن
چو بر خاکی رود آبی، شود گل تا بروید گل
تن خاکی بده آبی که من بینی ز جنس کل
که چون خاتم، شدی برتر در این سیر تکامل تو
مبارک باشدت انسان که او شاه و خلیفه تو
رسد نوری ز روزنها چو اسپندی به خود آئی
تمرکز کن بزن آتش که همچون وی تو نور آئی
قمر سنگ است و گیرد نور و خورشیدش کند مهتاب
نشان تابش وی، گل کند انسان و خود دریاب
خدایی می شوی گر تو، بفرمانی جهانت را
در این ظلمت چو مهتابی ،کنی روشن زمینت را
جهان عبد قوانینش،فقط آدم جدا باشد
لب تشنه، کنار رود،نشانی از خدا باشد
سوارش باش و فرمان ده تو دنیا را که غیر از این
شود شاه و تو هم برده، نکن تردید و ذاتش این
که مقصودت نباشد تو! فی الاموال و الاولادان
که پنج و هفت و دو صفر است نشانش گر شوی خواهان
تن و هوش و زر و قدرت از آن این جهان باشد
چو قرض است این و بستاند بجز من که رها باشد
چو پرتابی کنی پیکان، کند هر دم گواه تو
چو حرکت میکنی بنگر، کدام خالق که شاه تو
مسلمانی؟ نگو الله، شب و روزت چو باشد زر
شفائی تو نمیبنی بتی داری که نامش زر
دلیل کار تو پرسم جوابم گر دهی شادی
چه فرقی با سر مستی که سم نوشد کند شادی
غم و شادی دو احساسند و بودن را بلغزانند
اگر مقصد شود این دو، بن بودن بخشکانند
دلا گر عاشقانه تو پرستش میکنی مذهب
بدان تو، چون بتت مذهب ، نمیدانی ز این مکتب
فراز ۲۰۰۸